تبلیغات
عکس های خفن - داستان خانم معلم و دانش اموزان
 
درباره وبلاگ


انواع عکس های جالب،خنده دار،خفن،و مطالب جالب

مدیر وبلاگ : وحید وحید
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
عکس های خفن
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 10 آذر 1394 :: نویسنده : وحید وحید
یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب های تربیتی و پرورشی چاپ شد. تمام دوستانی که در دانشگاه علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند. معلمی با 28 سال سابقه کار به اسم خانم "دُنا". خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش. جعبه ی کفش رو گذاشت روی میز. به دانش آموزها گفت "بچه ها میخوام "نمی تونم هاتون" رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و اینها رو بیارید بریزید در جعبه ی کفشی که روی میز منه" "من نمی تونم خوب فوتبال بازی کنم." " من نمی تونم دوچرخه سواری کنم." "من نمی تونم درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم" "من نمی تونم با رفیقم که قهر کردم، آشتی کنم" "من نمی تونم با داداشم روزی سه بار تو خونه دعوا نکنم" بچه های دبستانی شروع کردند به کشیدن نمی توانم هاشون. خودش هم شروع به نوشتن کرد. نمیتونم ها یکی یکی در جعبه ی کفش جا گرفت. وقتی همه ی نمی توانم ها جمع شد در جعبه رو بست و گفت "بچه ها بریم تو حیاط مدرسه" بیلی برداشت و گودالی حفر کرد. گفت "بچه ها امروز میخوایم نمی تونم هامون رو دفن کنیم" جعبه رو گذاشت توی گودال و شروع کرد با بیل روی اون خاک ریختن. وقتی که تمام شد به سبک مسیحی ها گفت "بچه ها دست های هم رو بگیرید" خودش هم شد پدر مقدس و شروع کرد به صحبت کردن. "ما امروز به یاد و خاطره ی شاد روان «نمی توانم» گرد هم آمدیم. او دیگر بین ما نیست. امیدوارم بازماندگان او «می توانم» و «قادر هستم»، روزی همانند او در تمام جهان مشهور و زبان زد شوند و «نمی توانم» در آرامگاه ابدی خود به سر برد." به بچه ها گفت "برید کلاس". بچه ها وقتی وارد کلاس شدن دیدن مقداری کیک و مقدار زیادی پفک داخل کلاس گذاشته شده. وسط کیک یک مقوا بود و نوشته بود "مجلس ترحیم نمی توانم"! بعد از اینکه کیک رو خوردن، مقوا رو برداشت و چسبوند کنار تابلوی کلاس. تا پایان اون سال تحصیلی، هر کدوم از بچه ها که به هر دلیلی به معلمش می گفت "خانم، نمی تونم"، در جوابش خانم دنا یه لبخندی می زد و اون مقوا رو نشونش می داد و خود اون بچه حرفش رو می بلعید و ادامه نمی داد. پایان اون سال تحصیلی شاگردان خانم دُنا بالاترین نمره ی علمی رو در مدرسه ی خودشون کسب کردند. یه قول همین الان همه مون به هم دیگه بدیم. قول بدیم نمی توانم ها رو خاک کنیم...



نوع مطلب : داستان کوتاه، 
برچسب ها : داستان، اموزنده،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر